يكشنبه، 31 ارديبهشت ماه، 1391

rss آخرین مطالب
  • عضويت سريع
    شناسه :
    نام اصلي:
    ايميل:
    تايپ مجدد:
    رمز عبور:
    تايپ مجدد:

    کد امنیتی

     
  • پیغام کوتاه

    آخرين پيام ها

    در حال بارگزاري ...



      
  • موضوعات سایت
  •  (голосов: 90)

    من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .

    وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند.

    نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.
     
    اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...



    از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».


    من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
     
    وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .

    او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .

    خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است .

    من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند.

    ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید :  پابزن

    داستانهاي كوتاه از سايت روستاي آقداش

    پايگاه اينترنتي آقداش آنلاين

    اطلاعات مطلب:

      نویسنده : aghdashonline
      تعداد بازدید: 49
      موضوع: داستانهای کوتاه
      تاریخ ارسال: شنبه، 29 بهمن ماه، 1390

    مرتبط باموضوع :

     داستانهاي كوتاه :داستان طرح واکسن امیر کبیر  [ يكشنبه، 30 بهمن ماه، 1390 ] 31 مشاهده
     پسر بچه شیطون :!  [ دوشنبه، 26 ارديبهشت ماه، 1390 ] 566 مشاهده
     داستانهاي كوتاه : یک E-mail از طرف خدا...  [ شنبه، 22 مرداد ماه، 1390 ] 64 مشاهده
     داستانهاي كوتاه : زیرکی مادرانه ...  [ يكشنبه، 27 شهريور ماه، 1390 ] 276 مشاهده
     بخت با من یار نیست  [ شنبه، 15 بهمن ماه، 1390 ] 38 مشاهده
     
    نام شما: [ کاربر جدید ]

    نظر:


    :) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
    کد امنیتی
    کد امنیتی

      [ بازگشت ]

    بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
    برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .